نمیدانم نبودنت دلیل این حس پوچیست یا اصلاً وجود خود توست دلیل پریشانیم.
شاید هم تقصیر “بودن یا نبودن” تو نیست. شاید اگر تو نبودی من کسی دیگر را برای “فکر کردن به او” پیدا میکردم. احتمالاً باز هم همه چیز طوری پیش میرفت که من از او دور بمانم! این طبیعت من است که دور میافتم. یا سرنوشتم شاید…
شاید هم هنوز کسی را بهتر از تو پیدا نکرده ام؟ اگر اینطور باشد چه؟ پس لابد تو آنقدرها هم برای من مهم نیستی. تو فقط مهمتر از بقیه هستی. و من بویی از عاشقی نبرده ام. من فقط تنها هستم. تنها…
