در این لحظه که من از توی رخت خواب خود پریده ام بیرون و در حال تایپیدن می باشم و ساعت 1:39 ای ام است و قرار بود بخوابم و و و… اینجوری!!
بله…! و اگر شما مثل این حقیر موجود باهوشی باشید( اِ؟ نمی دونستید باهوشم؟ خب الان میدونید دیگه!!!) ، به این نکته پی می برید که اساساً مطلب مهمی من را از لای پتوی گرم و نرم و متکای تپلی مپلی به پشت این پی سی زمخت کشانده است و خوابم را کساد نموده است!! ماجرا از این قرار است که مدتیست بنده به زمین و زمان و اهل و مکان؟؟ حسودیم میشود… و از بابت دیدن خوشیه دیگران دلم می خواهد منم داشته باشم!!! ولی موفق نمی شوم، چون ندارم…….پولش را !!!! در نهایت در این چند روز، با مرور گذشته ی خود به این نتایج رسیدم :
-
از آن زمان که به خاطر می آورم، غمگین می باشم…
-
و تنها هم هستم بیش از طاقت یک جنس مذکر مظلوم…
-
و همیشه درون اتاقم میلولم و حال ندارم…
-
و زیاد می خندم بی دلیل!!!
-
و حالم خوب نیست ولی بهترم از اون موقع ها…
-
و دو ترم مشروط شده ام!!
-
و معدلم افتضاح است…
-
و سرعت اینترنتم افتضاح است و کامپیوترم داغون است…
-
و خیلی بدبختیایی که نمیتونم اینجا بگم…بدآموزی داره!!!!
بعد از کلّی بررسی و تحلیل دیدم که نه خیر!! نمیشود!! و اینگونه بود که نشد!!
تا اینکه چند روز بعد، از زمین و زمان بهم الهام شد که بابا آدم های زیادی آرزو دارند جای تو باشند حتی در بدترین روزهای زندگیت!! و هستند کسانی که به مراتب داغون تر از تو اند و به تو به چشم قشر مرفه بی درد مینگرند…!! و اینگونه شد که من خود را از همان چشم دیدم و دیدم چقدر مرفّه بی دردم!! و بسیار ضایع شدم…! و خیلی چیزهای بدتری هم دیدم که نمیگویم…ولی با توجه به این موضوع که این جانب هنوز قبطه میخوردم به همه، تصمیم گرفتم ببینم چه چیزهای باحالی در زندگیم است که بقیه فاقد آن هستند و در اولین نگاه به یک سری اطلاعات رسیدم که موجب قبطه ی شما خواهد شد :
-
من مامان و بابای باحالی دارم که خیلی ها ندارند! سّو سّو!!!
-
من رانندگی بلدم و گواهی نامه دارم!!! ماشین هم ندارم!!!!! ولی میخرم یک روزی…
-
من جدیداً کلاس زبان میروم!!! در کلاس زبان 3 مرد ازدواج کرده اند…پس من هم ازدواج خواهم کرد…و خوشحال خواهم بود و به همراه همسرم دختر کوچولویم را پوشک خواهم کرد!!!
-
دوست واقعی در حال حاضر کم دارم ولی وقت زیادی دارم که خرخانی کنم و از دست این دانشگاه خلاص شوم…و روزی که از دانشگاه مدرکم را بگیرم، چقدر خوشحال و خوشبخت خواهم بود…
-
و همینجوری هم راه درازی را آمده ام که خیلی ها کم آورده اند و خوبه وضعم…
-
در ضمن احتمال زیادی دارد که سربازی معاف شوم…سّو سّو!!!
-
و خیلی چیزهای باحال دیگر…از جمله اینکه تا چند دقیقه ی دیگر درون یک پتوی گرم و نرم خواهم بود و به خواب عمیقی فرو خواهم رفت که عمراً انقدر سنگین کسی بتواند بخوابد!!!
در نهایت اینکه خدا رو شکر و لعنت بر منی که بخواد الکی غصه بخوره!!!! البته از این به بعد!! در این لحظه توجه شما رو به شعری که خودم سرودم جلب میکنم »»
چقد قبطه خوردم در این چند روز
ز غصه برآمد ز پشتم یه قوز
دگر وقت آنست که شویم دو چشم
که بینم ز آن برتر از کیش و قشم
همین لاغرم بهتر از آن که من
ز قبطه نخواهم شدن “چاق تن”
همین لاغرم، لاغری پس مراست
همینم همین!! ، قبطه خوردن خطاست
تاروسه هشتاد و چهار!!
ها
بسی غصه خوردیم ز آغاز خط
که این مرد را چرا باشد این گونه غم!
به میانه چو برخورد این چشممان
بسی شکر نمودیم ز شادیتان!
چو دیدیم شعر طرب خیز را
دو صد بار شاد گشتیم و پر اژدها !
امضا : رائوروس کوچک وب نگار!
در ضمن ما کامنت دانی مان را گشودیم جهت استفاده از نظرات حضرات دوستان
)
کامنت سوم این که بسی مشعوف گشتیم که قالبتان را عوض کردید و اگر هدرتان قابلیت تعویض دارد لطفا یک عکس مناسب برایش انتخاب کنید که از این بیحالی درآید !